388 --- شط فرات
-
تاریخ: 1395/8/30 ساعت: 16:54
باز چرا فرات روان شده است به چشم های من؟ مگر قرار نشد که بمانی؟ . . تا آنجا که خاطرم می آید ساعت باید هنوز 4 و بیست دقیقه ی عصر در سه شنبه اي مه آلود باشد از وقتی که رفته ای
385 --- زندگی سگی
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 23:27
میهمان ها ، کف حیاط جا انداختند و کنار هم دراز کشیده اند. پدرم برایشان هندوانه برد و مادرم دارد پشه بند به پا کرد . یک زن و شوهر که همکار پدرم در شهرداری بودند و یک پسر سه ساله و دختری که هم سن من بود . 16 سالش بود . پشت لبش هم مثل من سبز شده بود . موهایش خرمایی بود . برای من تیره بود برای آزاده ولی...
386 --- مزه ی خاک
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 23:26
خودش را می زد به اینور و آنور . دستهایش . آن دست های پیزوری که یارای مقابله با وزش یک باد را هم نداشتند حالا داشتند به محکمی به صورت و سرش می خوردند سیلی می زد به صورتش . چک های آبدار . سیلی های بی تاب کننده .از هر سو سرش ضربه ای می خورد . چشم هایش دیگر توان به بند کشیدن حجمه ی این همه ابر باران زا ...
387 --- کنار شهر . کناره ی غم
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 23:26
باران می بارید . روی چراغ ، کنار قبر آقاجان ، عزیز ماهی تابه ای گذاشت و شروع کرد به درست کردن کتلت .دست جنازه ای از خاک بیرون آمده بود و پای یکی از عابران را گرفته بود و داشت قلقلکش می داد .زن بیچاره حسابی ترسیده بود و داشت التماسش می کرد .مرحوم آقاجان شروع کرد به گفتن از علاقه اش به ورزش و اینکه ای...
384 --- عزیز خدابیامرز ، عزیز جدید
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 1:32
تبر خیزی گرفت سمت درخت و به راه افتاد . درخت سرش را پایین گرفت و برایش دستی تکان داد . قناری روی سیم برق ، آوازی خواند و تمام دشت گریستند . . . مادربزرگ که رفت بهشت آقاجان دوباره زن گرفت . عزیز جدید به قدر عزیز قبلی دستپختش خوب نیست . به قدر عزیز قبلی خوش اخلاق نیست و به قدر عزیز قبلی به آقاجان نمی ...
383 --- داستان عموحسن
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:54
عموحسن یک دنده ای چاق کرد و افتاد به جان جاده .به یک جایی که رسید و دید که دیگر شانه ی جاده عمیق شده ،چشمهایش را بست و پدال گاز را تا انتها فشار داد .وقتی جنازه ی عموحسن را ته دره پیدا کردند دیدند عکس زن عمو مرضیه کنار یک آقای دیگر ، هنوز مچاله است توی مشتش .صورت زن عمو تووی عکس خاکی و خونی شده بود ...
382 --- روی رگ پاییز
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:42
وقتی سرمای گس غروب های مهر به تنت می خورد . تازه یادت می افتد که چقدر اشتباه کرده ای در زندگی ات . چه جاهایی که نرفته ای . چه حرفهایی که نزده ای . و چه دست هایی که بیخودی رها کرده ای . درست مثل خرمالوی کالی که همچین که می چینی اش . تازه می فهمی که اشتباه کرده ای . نه می توانی بندازی اش دور . نه می ت...
379 --- تاریخ مصرف
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:58
مدتی زمان می برد تا آدم یادش بیاید قبل یکی چه شکلی بوده است یعنی برگردد به تنظیمات کارخانه . درست مشابه مدت زمانی که لازم آن "یکی" فیلش یاد هندوستان کند و برگردد . و فاجعه توی روابط دقیقا همین جا اتفاق می افتد . زیرا در زمان و لحظه ی تلاقی ، هیچ کدامشان دیگر هم را نمی شناسند . . . پ . ن : این را برا...
380 --- پیژامه ی زرد پدر
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:58
لیموترش پیژامه ی زرد و خال خالی پدرش را به پا کرد و رفت قاطی سیب زمینی ها دراز کشید . دلش می خواست برود توی ماهی تابه . و سرخ شود . دلش می خواست طور دیگری ، غیر از قاچ شدن ، مرگ را تجربه کند . یکجوری که یک صدایی ازش لااقل دربیاید . تا مارگارت ، آشپز آن خانه ، برای یکبار هم که شده نگاهش کند . . مرتیک...
381 --- روز تاریک
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:58
بدترین زمان ممکن در زندگی ، آن وقتی است که یکی قرار است از زندگی آدم برود .کسی که همیشه برایش نامه می نوشتی . کسی که بلندتر و بیشتر از همه در زندگی صدایش می زدی .کسی که بیشتر از همه در زندگی دوستش داشتی .آنوقت تازه شروع بدبیاری هاست .وقتی می خواهی برای کسی نامه بنویسی . وقتی می خوای کسی را بلند صدا ...
378 --- حال بدی دارم . مثل مریض لب موت . مثل یکی که دستش الکی باد کرده است
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 20:25
آقایم می گوید چیزی که زیاد است دختر . این نشد . یکی دیگه من ولی فکر می کنم که تو از کدام رنگ ها خوشت می آید آقایم می گوید بیا . این شربت آلبالو را بخور و به هیچی فکر نکن دیگر من ولی می دانم که تو چقدر از سبز و آبی و سرمه ای خوشت می آید . . . پ . ن : سی سالم دارد تمام می شود . چند ماه دیگر . و خدا می...
377 --- صورت اخمی پنکه
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 20:43
پاییز شده بود . مهر بود . نگاهم کرد صورتش اخم داشت رفت تا سال دیگر دوباره اوایل بهار با هم آشتی کنیم با پنکه
376 --- خواب شاخدار
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 8:17
پنکه ی سقفی بالای سرم نشسته و اخم کرده است . نمی دانم چرا . دلیلش را نمی گوید . دایی جواد کلید پنکه را می زند . پنکه نگاهش به من است . حمیرا می گذارم . پنکه دور اتاق می چرخد .هنوز هم اخم دارد . سر پنکه گیج می رود . چشمانش را می بندد و دیگر فقط می چرخد . من حمیرا را زیاد می کنم . دایی جواد سیگاری آتش...
367 --- سیمای زنی در دوردست
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
حاجی آقا ریسه ها را کشید وسط کوچه و رفت روی نردبام . منوچهر پای نردبان را گرفت . و حاجی آقا رفت روی نردبام . گرچه عروسی پسر حاجی آقا بود آن روز . ولی او هنوز مثل قدیم ها ، هر وقت بالای نردبام می رفت ، به یکی از خانه های ته کوچه خیره می ماند . به خانه ای که مرضیه هنوز توی آن زندگی می کرد . به خانه ی ...
368 --- زن خانگی درست مثل مرضیه
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
- ایرج سی ساله ، بالای نردبونی . سر صبح می ری بالای نردبون .دم غروب می ری بالای نردبون . ما هیچی . نمی گی همسایه هاچی میگن؟ تو رو ارواح آقات بیا پایین .(ایــــــرج یکبار دیگر به خانه ای ته کوچه نگاهی کرد . اشـــکش راپاک کرد و خزید و آمد روبروی عزیز نشست .)- نهار چی داریم عزیز؟- خرم نکن . چشمات خیسه ...
369 --- کفش-خانه
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
عزیز خانم می گوید اگر كفـــشu200fها روی هم بیفتد برای صاحــــب خانه میهمان می آید .نگاه ِ دم در می کنم . به کفش های خودم و عزیز خیره می شوم . هیچ کدام از کفش هایمان روی آن یکی نیفتاده است .می دانم اینجوری نمی شود . اینجوری هیچ میهمانی خانه مان نمی آید .می روم دم در . کفش هایم را می پوشم . و یکجوری س...
370 --- بهمن کوچک من
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
دوتا قسط اجاره خانه را عقب بودیم . عزیز رسید سر کوچه . آقاجان را دید که نشسته بود دم در و داشت بهمن کوچک دود می کرد .و به هیچ جا خیره بود . عزیز رسید دم در خانه . گفت سلام . آقاجان یکه ای خورد و بهمن را قلاف کرد . عزیز خندید . آقاجان ولی خجالت کشید . . . مرتیکه نگاشت : بهمن کوچک من اثر سون آپ
371 --- زن زیبا
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
- مرتیکه . دیگه سمت زن من نمیای فهمیدی؟- بهش بگو خوشگل نباشه تا نیام- مرتیکه . من می خوام بکشمت . اونوقت تو دست از مسخره بازیدر نمیاری؟این خوشگله؟ تو واقعا فکر می کنی این زن خوشگله؟- آره . زنت خوشگله- خب چه ربطی به تو داره؟- من زن خوشگل می خوام- خب این چه ربطی به من داره؟- این موضوع به زنت ربط داره ...
372 --- خانه خلیل
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
خلیل می رود داخل آتش .بیرون می آید . هیچ نسوخته .زنان ، به شادی ، کل می کشند . مردها به وجد می آیند و برایش سرودها می خوانند .او ولی هیچ نمی گوید . یکراست می رود خانه اش .در خانه را باز می کند . هیچکس نیست .نه توی حیاط . نه توی اندرونی و نه هیچ جای دیگر . هیچکس نیست .توی جایش دراز می کشد و با خودش ف...
373 --- عروس برون
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:08
عزیز قبل مردنش به او قول داده بود دامادش کند . عزیز که بی خبر مرد ، رضا هم یتیم شد . دیگر هیچکس تحویلش نمی گرفت . حتی دختر عذراخانم سرکوچه ای که شیرینیخورده او بود هم تحویلش نمی گرفت . نمی دانست باید چه کار کند . شنیده بود توی همین چندروزه حتی برایش خواستگار آمده است رفت خانه شان . دست دختر عذراخانم...