خرید بک لینک
خودش را می زد به اینور و آنور .
دستهایش . آن دست های پیزوری که یارای مقابله با وزش یک باد را هم نداشتند حالا داشتند به محکمی به صورت و سرش می خوردند
سیلی می زد به صورتش . چک های آبدار . سیلی های بی تاب کننده .از هر سو سرش ضربه ای می خورد . چشم هایش دیگر توان به بند کشیدن حجمه ی این همه ابر باران زا در خود نداشتند. شروع کرد به باریدن . بارید . بارید و باز هم بارید . آنقدر که حساب ساعت و ثانیه از سرش افتاد .
از مردی که خودکشی کرده بود ، از همان مرد پیزوری ، چندروز بعد دفنش ، دیگر هیچی نماند به جز تابوتی خیس . بدن تکیده اش برای هیچکس جای سوال باقی نمی گذاشت که در زندگی چه بر سرش آمده است .
گورکن ها زورکی اینور و آنورش می کردند . انگار می ترسیدند جنازه ، ترکی ، چیزی بر دارد.
موقع دفن اش که رسید ، نفس اش را حبس کرد و رفت زیر خاک
گورکن منتظر جنازه ماند تا دوباره برگردد به تابوت تا که او دفن اش کند.
نیم ساعتی طول کشید ولی خبری از جنازه نشد
مراسم به هم خورد . همه رفتند خانه هایشان . گورکن و کشیش هم ، هر دو بی خیال مراسم مراسم شدند .
جنازه ی سر به هوا به جای قبر ولی بیخیال دفن شدنش نشده بود و در حالی که اشتباهی رفته بود سمت مستراح با مزه مزه کردن ادرارها می خواست . دوباره مریض بشود . دوباره برود بیمارستان . دوباره شش ماه توی بیمارستان بخوابد . دوباره هیچکس نیاید به ملاقاتش . تا تازه بفهمد چقدر در این زندگی ، توی این چهل سال ، تنها بوده است . و تیغ جراحی را از جیب یکی از پرستارها کش برود . تا دوباره خودکشی بکند . تا دوباره از شر خودش چند ساعت راحت بشود و کسی جرات نکند به او دست بزند چون همه می ترسند مبادا پیکر مغموم این مرد ترکی ، چیزی بردارد .

.

.

مرتیکه نگاشت : مزه ی خاک اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی