455 —- دلتنگي اينجور چيزي است
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 7:29
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوی...
456 --- بهرام خره
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 7:29
456 --- بهرام خره ۱۳۹۶/۱۱/۲۹ بهرام خره صدايش مي كردند.نه چون هيچي نمي فهميد يا نفهمي چيزي بود.بهرام خره بود ، چون خركي همه كار مي كرد.خركي دنيا آمد و مادرش را سر زا برد. خركي بزرگ شد و خركي داشت داماد مي شد آن شبهمه اهل محل آمده بودند تالار.از پيمان پسر محمود كه يك انگشت نداشت و حالا شوراياري رفته ب...
457 --- عصر اسفند
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 7:29
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوی...
452 --- آبان یعنی همین
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 10:58
452 --- آبان یعنی همین ۱۳۹۶/۰۸/۰۴ اخبار دارد تووي راديو مي گويد هيچكس تا حالا نرفته است فضا و از جو خارج نشده است . می گوید اصلا كسي تا حالا پايش را نگذاشته است روي كره ماه .و از آنجا به زمين نگاه نكرده و ما را ندي
براي پاييز ١٣٩٦
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 1:20
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است--
رقص چند گل در باغچه اي در غرب
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 14:21
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوی...
439 --- تورنتو . 5 اسفند
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:43
439 --- تورنتو . 5 اسفند ۱۳۹۶/۰۶/۲۴ چهارشب مانده بود تا 5 اسفند . قرار بود دایی حسن و زن دایی مرضیه بیایند خانه عمومنوچهر تا وسیله بستن زهرا را کمک کنند و اسباب و اثاثیه اش را سریعتر ببندد . زهرا سه سال بزرگتر بود از من . زهرا که از وقتی عزیز مرده بود همه زری صدایش می زدند جز من. چون عزیز تا زنده بو...
440 --- چند خط برای قطب شمال
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:43
440 --- چند خط برای قطب شمال ۱۳۹۶/۰۶/۳۰ بنا شد بنویسم . نه برای خودم . برای درخت . کاغذ دستم گرفتم . نوشتم : برای درخت .. سلام . خودکار . مداد . مدادرنگی . رنگی شدم . سبز شدم . شاخه دواندم . ریشه شدم . رفتم زیر خاک. خاک شدم . پاک شدم . آه شدم . آمدم روی درخت. صدای موزیکو کم کردم .پیرمرده بالای درخت ...
438 --- جنگ بی قهرمان
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:11
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوی...
434 --- نام من دلتنگی است
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:59
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوی
435 --- دلتنگی بوی تو را می دهد
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:59
435 --- دلتنگی بوی تو را می دهد ۱۳۹۶/۰۴/۱۶ دایی حسن می گوید آخر دنیا بوی سرکه توی زیرزمین مانده می دهد. وقتی سالهاست کسی نرفته ، درش را باز نکرده ، کمی از آن ورنداشته و نگذاشته است کنار نان و ریحان و آبگوشت ظهر جمعه و برکت مرتفع کننده دلتنگی . و اگر هم اینجوری باشد . آخر دنیا باید بوی دلتنگی بدهد
436 --- شب و روز از کجا می آیند
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:59
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوی
437 --- دلتنگی برای جیران
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:59
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
400 --- ملالی نیست
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
تو شادی . سالمی . سر حالی . کیف ات کوک است . ملالی نیست . همین کافی است . قصه همین جا ختم می شود . (چراغ های سینما روشن می شود . تماشاگران ، اشک از گوشه ی چشم ، پاک کرده و به این جملات خوب فکر می کنند.) . . مرتیکه نگاشت : ملالی نیست اثر سون آپ
401 --- زرد و قرمز و سفید
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
دو ركعت نماز وحشت ميخوانم از انتظار لحظه ي رفتنشاز انتظار رفتنشنماندنش . از انتظار رفتنشقربه الي اللهالله اكبر ...الله اكبر ... الله اكبربسم الله الرحمن الرحيم. . مرتیکه نگاشت : زرد و قرمز و سفید اثر سون آپ
402 --- از ما بهتران
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
زیر قابلمه ی ماکارونی رو خاموش کرد و آمد نشست روبروی من گفت خب! حرف حسابت چیه؟ پتو رو تا یقه ی پیرهنم دادم بالا ، خوب که پام سرمای پتو رو حس کرد ، یه نگاهی بهش کردم . یه خنده ای توی چشماش بود که نمی زاشت حرف بزنم . نمی زاشت چیزی بگم . مثلا بگم که پاهام چقدر درد می کنه . چون مثه ندید بدیدها ، پیاده ر...
403 --- شب عشاق
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
یکبار در آن آبادی یک هفته باران بارید .و مرد و زنی که دور از هم بودند ، و قرارشان این بود که هر وقت یاد هم افتادند بر بام خانه شان آتشی روشن کنند ، نتوانستند آتش روشن کنند .یک هفته ی بارندگی تمام شد .آبادی را به تمامی سیل برد . چند نفری در روستا زنده ماندند و بقیه را سیل کشت .سالها بعد پدرم به آبادی...
404 --- خرده ریز
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
یه سری خرده ریز ، همینجور بیکار ، افتاده توی اتاقم . یه ماشین حساب کاسیو . یه پنکه و چندتا پاکت مگنا قرمز . دوتا اسپری آدیداس . سبز و آبی . دوتا بیک مشکی و یه سی دی شاد قدیمی . یه تلفنی که هیچوقت زنگ نمی خوره . یه تلفنی که صدای تو رو یادش رفته . نمی گه الان کجایی . نمی گه الان چی پوشیدی . الان داری ...
405 --- من زنده ام
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
- تو تووی این مدت چیکار کردی؟- 73تا جنازه شستم . 62تاشون رو با کفن . 11تاشون رو بدون کفن دفن کردم . یه چندتاییشون بدجوری تیرخورده بودن . و تو؟- من رفتم جبهه . یه خمپاره زدم . و فرار کردم .- ترسیدی؟- (ترسیده ولی پاسخ می دهد خیر) نه . اصلا ً . ترس برای چی؟ تو می ترسی؟- (دارد به این فکر می کند که چقدر ...
406 --- مالیخولیا
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 9:33
داشتم کثافت می زدم تووی قرار اولمان . می خواستم حسابی از من خوشش بیاید و بعد هم برویم باغ وحش و اسب سوارش کنم . یک شلوار پارچه ای سرمه ای پایم کرده بودم . و یک تیشرت تابستانه ی قرمز و یک کیف چرمی ارزان قهوه ای سوخته. همیشه فکر می کنم همین ترکیب رنگ من را می تواند به مقصودم برساند و همه ی دخترها عاشق...