خرید بک لینک
داشتم کثافت می زدم تووی قرار اولمان . می خواستم حسابی از من خوشش بیاید و بعد هم برویم باغ وحش و اسب سوارش کنم . یک شلوار پارچه ای سرمه ای پایم کرده بودم . و یک تیشرت تابستانه ی قرمز و یک کیف چرمی ارزان قهوه ای سوخته. همیشه فکر می کنم همین ترکیب رنگ من را می تواند به مقصودم برساند و همه ی دخترها عاشقش می شوند . سوار پیکان مدل 73 دنده آرژانتینی سفید شدیم . راننده اش نه پیر بود نه جوان . معین گذاشت .

دستم را انداختم دور گردن دختر کناری ام . لبخند زد . راننده توی آینه اش چشمکی زد و صدایش را زیاد کرد .

من هم دستم را محکم تر فشار دادم دور گردنش . دوباره صدایش را زیادتر کرد . و من هم فشار دستم را .

همین که رسیدیم باغ وحش . دختری که قرار بود آن روز اسب سوارش کنم از ماشین جستی زد و پرید پایین و گفت که هر دویمان ، یعنی من و راننده حیوانیم و سرش را ته انداخت و رفت .

راننده ی پیکان مدل 73 دنده آرژانتینی سفید تووی آینه دوباره چشمکی به من زد و صدای معین را زیادتر کرد .

.

.

مرتیکه نگاشت : مالیخولیا اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی