گفت خب! حرف حسابت چیه؟
پتو رو تا یقه ی پیرهنم دادم بالا ، خوب که پام سرمای پتو رو حس کرد ، یه نگاهی بهش کردم .
یه خنده ای توی چشماش بود که نمی زاشت حرف بزنم . نمی زاشت چیزی بگم .
مثلا بگم که پاهام چقدر درد می کنه . چون مثه ندید بدیدها ، پیاده رفتم براش بازار تجریش و گشتم تا اون گل سره که چندوقت پیش دیده بود و پول همراهش نبود رو براش بخرم .
مثلا بگم که چه چشمایی داره . مثلا بگم که چه ابروهایی داره . چه موهایی داره . چقدر قشنگه .
یه خنده ای توی چشماش بود که نمی زاشت حرف بزنم . نمی زاشت چیزی بگم .
زیر قابلمه ی ماکارونی رو خاموش کرد و آمد نشست روبروی من
گفت خب! حرف حسابت چیه؟
خنده م گرفت . هیچی نگفتم . فقط خندیدم .
.
.
مرتیکه نگاشت : از ما بهتران . اثر سون آپ
پ.ن : یه روزایی میاد . یه شبایی میاد . که تو صبحش حالت خوبه . شبش بدی . شبش حالت خوبه . صبحش گند می خوره به همه چیز . از اینا جدیدا تووی زندگیامون زیاد شده . مخصوصا فقره ی اول که تلخیش موندگارتره . تلخی شب رو بلدیم با یه قرصی ، خواب آوری ، چیزی بدیم بره . تلخی روز یه چیز دیگه است .
برچسب:
نویسنده: کیان عباسی