خرید بک لینک
یکبار در آن آبادی یک هفته باران بارید .
و مرد و زنی که دور از هم بودند ، و قرارشان این بود که هر وقت یاد هم افتادند بر بام خانه شان آتشی روشن کنند ، نتوانستند آتش روشن کنند .
یک هفته ی بارندگی تمام شد .
آبادی را به تمامی سیل برد . چند نفری در روستا زنده ماندند و بقیه را سیل کشت .
سالها بعد پدرم به آبادی برگشت . من را هم برد .
هیچ چیز نبود آنجا . همه اش خاک بود .
رفتیم خوب روستا را گشتیم . همه جا را نشانم داد .
خانه ی سابقشان را هم نشانم داد که هر چه داشته و نداشته را سیل به تاراج برده بود .
از آن خانه تقریبا هیچ نمانده بود . دستم را گرفت ، خیز گرفتیم و پریدیم روی بلندترین جای آن .
پدرم گفت که چشمهایش درست نمی بیند و من نگاه کنم ببینم جایی آتش روشن نیست .
گرچه معلوم بود در آن برّ بیابان تنهاییم ولی باز من نگاه کردم .
هیچی نبود و آنجا من و پدرم تنها بودیم .
پدرم دیگر مرا آنجا نبرد .خودش هم دیگر به روستایشان نرفت .
گرچه حالا خیلی درست تمام جزئیات سفرمان به آن آبادی را به خاطر ندارم ، ولی خیلی خوب خاطرم هست که پدرم موقع برگشتمان به خانه ، تمام راه را گریه کرد .

.

.

مرتیکه نگاشت : شب عشاق اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی