دایی جواد کلید پنکه را می زند .
پنکه نگاهش به من است . حمیرا می گذارم .
پنکه دور اتاق می چرخد .هنوز هم اخم دارد . سر پنکه گیج می رود .
چشمانش را می بندد و دیگر فقط می چرخد .
من حمیرا را زیاد می کنم . دایی جواد سیگاری آتش می زند .
با خنکی پنکه خوابم می برد . 2ساعتی می خوابم و بلند می شوم .
پنکه خاموش است . دایی جواد رفته است خانه شان . زنش چند روز دیگر قرار است بزاید . بچه دختر است .
حمیرا هنوز دارد می خواند . بعد خواب ، موهایم شاخ شده است .
پنکه را نگاه می کنم . می خندم .
پنکه من را نگاه می کند . هنوز هم اخم دارد .
برایش شکلک در می آورم . نمی خواهد بخندد .
خنده اش می گیرد .
.
مرتیکه نگاشت : خواب شاخدار اثر سون آپ
برچسب:
نویسنده: کیان عباسی