خرید بک لینک
پنکه ی سقفی بالای سرم نشسته و اخم کرده است . نمی دانم چرا . دلیلش را نمی گوید .

دایی جواد کلید پنکه را می زند .

پنکه نگاهش به من است . حمیرا می گذارم .

پنکه دور اتاق می چرخد .هنوز هم اخم دارد . سر پنکه گیج می رود .

چشمانش را می بندد و دیگر فقط می چرخد .

من حمیرا را زیاد می کنم . دایی جواد سیگاری آتش می زند .

با خنکی پنکه خوابم می برد . 2ساعتی می خوابم و بلند می شوم .

پنکه خاموش است . دایی جواد رفته است خانه شان . زنش چند روز دیگر قرار است بزاید . بچه دختر است .

حمیرا هنوز دارد می خواند . بعد خواب ، موهایم شاخ شده است .

پنکه را نگاه می کنم . می خندم .

پنکه من را نگاه می کند . هنوز هم اخم دارد .

برایش شکلک در می آورم . نمی خواهد بخندد .

خنده اش می گیرد .

.

مرتیکه نگاشت : خواب شاخدار اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 8:17

صفحه بندی