من ولی فکر می کنم که تو از کدام رنگ ها خوشت می آید
آقایم می گوید بیا . این شربت آلبالو را بخور و به هیچی فکر نکن دیگر
من ولی می دانم که تو چقدر از سبز و آبی و سرمه ای خوشت می آید .
.
.
پ . ن : سی سالم دارد تمام می شود . چند ماه دیگر . و خدا می داند چند نفر توی این شهر هستند که یادشان است اصلا همچین کسی وجود دارد . و خدا می داند چند نفر توی این شهر هستند که من را یادشان است .
پ . ن : قرار نبود اینطوری باشد سی سالگی ام . قرار نبود بشود مثل 22 سالگی . مثل 23 سالگی . مثل همه ی عمرم . قرار بود مثل آقاها بروم یک گوشه ای برای خودم گم بشوم . که نشود پیدایم کرد . قرار نبود اینجوری بشود .
مرتیکه نگاشت : حال بدی دارم . مثل مریض لب موت . مثل یکی که دستش الکی باد کرده است . اثر سون آپ
برچسب:
نویسنده: کیان عباسی