خرید بک لینک
عزیز قبل مردنش به او قول داده بود دامادش کند .
عزیز که بی خبر مرد ، رضا هم یتیم شد . دیگر هیچکس تحویلش نمی گرفت . حتی دختر عذراخانم سرکوچه ای که شیرینیخورده او بود هم تحویلش نمی گرفت . نمی دانست باید چه کار کند .
شنیده بود توی همین چندروزه حتی برایش خواستگار آمده است رفت خانه شان . دست دختر عذراخانم را گرفت و گفت :
- مادرم مرده است . دیگر کسی نیست دامادم کند . چکار کنم؟

(دختر خنــــده ای کرد . یک نیشگون محکم از لپ رضا گرفت و رفت توی خانه . خواستگار جدیدش را صدا زد تا خوب خدمت رضا برسد)

مرتیکه نگاشت : عروس برون اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:08

صفحه بندی