
خانه | آرشيو | ايميلاین وبلاگ در این داستانک دوست عزیرم جواد سعیدی پور خلاصه می شود:در و دیوار را نگاه میکنم تا چیزی به نظرم بیاید بنویسم.ولی فقط می توانم بنویسم:در و دیوار...-------------------------------------شب امضا و سون آپ یادگار من است-------------------------------------محمد صالح اعلا می گوید:خداوندا آنکه رسید سکوت کردمن نرسیدهآشوب می کنم ...صا...
ادامه مطلب
439 --- تورنتو . 5 اسفند ۱۳۹۶/۰۶/۲۴ چهارشب مانده بود تا 5 اسفند . قرار بود دایی حسن و زن دایی مرضیه بیایند خانه عمومنوچهر تا وسیله بستن زهرا را کمک کنند و اسباب و اثاثیه اش را سریعتر ببندد . زهرا سه سال بزرگتر بود از من . زهرا که از وقتی عزیز مرده بود همه زری صدایش می زدند جز من. چون عزیز تا زنده بود می گفت اسمش حرمت دارد و باید درست صدایش زد . جز من . من زهرا ص...
ادامه مطلب